تاریخ : پنجشنبه 16 آذر 1391 | 02:22 ق.ظ | نویسنده : صادق صفرزاده

می خواستم از پشت بام خانه ماهت را ...

از صفحه شطرنج قلبم آه شاهت را ...

از ساحل آرام دریاهای موّاجت،

هر بار با شور آمدن های تباهت را ...

گفتم بدانی خاک هستم،خاک می فهمی ؟

موّاج بودن را نمی فهمم،نگاهت را،

بردار از چشمانم و مگذار بعد از این،

بر شانه هایم کشته های بی گناهت را ...

می خواستی یوسف شوم امّا شدم ایّوب

پس  داده ام تاوان،عمری اشتباهت را ...

حالا بگویم؟یوسفی در شهر دیگر نیست،

گفتم که شاید پر کنی یک روز چاهت را....



تاریخ : پنجشنبه 16 آذر 1391 | 02:20 ق.ظ | نویسنده : صادق صفرزاده

بهاران گرچه می آید،زمستانی ست آن سو تر

زمین گر سبز می گردد،بیابانی ست آن سو تر

مگو محو تماشای طلوع زرد خورشیدی،

تصوّر کن غروبی را که پایانی ست آن سو تر

زمین سرگرم  خورشید است و خورشید از زمین غافل

که این خورشید را عاشق،هزارانی ست آن سو تر

عنان از موج گیسو هات وا کردی چه می دانی ؟

که این غرق است آری غرق انسانی ست آن سوتر

سرم را دیدی و گفتی سرت گرم است،سرگرمی

نخواندی دست قلبم را که طوفانی ست آن سوتر

شبیه یک ترک در قاب گِل خندان نمی مانی

پناهی نیست از ابری که بارانی ست آن سوتر

تمام قصّه ها،افسانه ها را زیر و رو کردم

تو لیلایی و این تکرار پایانی ست آن سوتر...



  • دانلود فیلم
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic